شنبه,21 فروردين 1400
ورود

ورود

نام کاربری / ایمیل
رمز عبور
ذخیره سازی اطلاعات

  تماس بگیرید: 09331339899  اینستاگرام: sakeneravan.ir@

شرط اول خودشناسی

در پاسخ به دوستی، در مورد خودشناسی، در این اندیشه بودم که مهمترین شرایط خود شناسی چیست؟

قسمت های مختلفی از مثنوی و دیوان شمس در ذهنم تداعی شد. همچنین آیاتی از قرآن.

مولانا به انحاء مختلف ما را تذکار و هشدار داده است که نمی شود بنای فعلی پابرجا باشد و توقع داشته باشی یک بنای رفیع دیگر (یا چیزی دیگر) در جای آن ببینی. بنای فعلی باید تخریب شود.

در داستان طوطی و بازرگان می گوید مردن است که تو را نجات می دهد. این مردن، مردن جسمانی نیست. مردن از چیزی است که توئیِ تو، از آن چیز ساخته شده است. تو چه هستی؟ خودت را چه می دانی؟ فرض کنیم کاغذی به دست تو بدهند و بگویند خودت را توصیف و تعریف کن. چه چیزی می نویسی؟ مثلا می نویسی کامران کمیلی پور هستم فرزند ناصر و فاطمه، مهندس برق، فوق لیسانس فلان رشته، دارای همسر و فرزند و خانه و ماشین و فلان و فلان، تندخو یا آرام، سخاوتمند یا خسیس، قوی یا ضعیف، مسئولیت پذیر یا لاابالی و بسیاری از صفات مثبت و مننفی دیگر. مردن یعنی این که آمادگی این را داشته باشی که از همه این صفات بمیری. از وجهه و آبرویت بمیری. از این که مورد اهانت یا بی مهری یا بی اعتنائی واقع شوی ابائی نداشته باشی. مثل یک موجود نامرئی که دیگران اصلا او را نمی بینند و به حساب نمی آورند.

شما گاهی اوقات از وزیدن باد روی صورتتان احساس خوبی دارید و می گوئید بَه! چه باد خوبی! گاهی اوقات هم از وزیدن باد سرد در رنج هستید و می گوئید اَه! چه هوای سردی! خیلی وقت ها هم اصلا متوجه باد نیستید و آن را به حساب نمی آورید. گویا اصلا وجود ندارد. هیچ کدام از این حالت های احساسی شما روی باد تاثیر ندارد. او فارغ از همه این قضاوت ها است. گرچه باد، زندگی بخش به همه موجودات زنده است ولی از این که دیده نشود و به حساب نیاید، خم به ابرو نمی آورد. او فقط هست. ذهنی ندارد که بخواهد مرکزی در آن تشکیل شود به نام «من» بعد مثلا باد شرقی، خودش را باد شرقی بنامد و باد شمالی هم خودش را باد شمالی بنامد و بعد درگیر مقایسه و رقابت شوند و جنگ و نزاع. چون ذهنی ندارد، منی هم درکار نیست و تفرقه ای هم نیست و همه بادها با هم یکی هستند.

همچو آن یک نور خورشید سما / صد بود نسبت به صحن خانه ها

لیک یک باشد همه انوارشان / چون که برگیری تو دیوار از میان

چون نماند خانه ها را قاعده / مومنان مانند نفس واحده

چون نماند خانه ها را قاعده، یعنی خانه ها خراب شوند و آنجا به یک زمین مسطح بدل شود. درآن صورت چند نور نخواهد بود. یک نور است که قبلا به خاطر وجود خانه ها به صورت چند نور دیده می شد.

وقتی که مولانا می گوید «برو بمیر» یعنی این خانه های ذهنی را ویران کن. چیزی که تو را از دیگران و جهان جدا می کند، یک توهم است. این توهم را بشناس. توهم فقط با شناخت از بین می رود. آن هم به صورت ناگهانی نه به صورت ذره ذره. شما اگر در معرض تهدید یک جانور وحشی مثل پلنگ باشید و چاره ای جز کشتن او نباشد، شاید اول یک ضربه به او بزنید که بیفتد بعد ضربات بعدی را. تا جائی که بمیرد. ولی اگر آن پلنگ، یک پلنگ سایه ای باشد چه؟ پلنگ سایه ای، با ضربه زدن نمی میرد. هزار تا تیر هم شلیک کنید نمی میرد. چون اصلا پلنگی در کار نیست. یک تصویر است. یک سایه است یک توهم و گمان است. اما به محض این که دانستید این پلنگ مقابل شما، اصلا پلنگ واقعی نیست بلکه یک تصویر خیالی است، بدون هیچ زحمتی، خود به خود از میان می رود. منیت یا هویت ما نیز چنین است. یک توهم و سایه است. خودشناسی تدریجی نیست. ناگهانی است. شاید مقدمات آن تدریجی باشد. ولی برافتادن آن توهم، ناگهان رخ می دهد.

منبسط بودیم و یک گوهر همه / بی سر و بی پا بُدیم، آن سر همه

یک گهر بودیم، همچون آفتاب / بی گره بودیم و صافی، همچو آب

چون به صورت آمد آن نور سره / شد عدد، چون سایه های کنگره

کنگره ویران کنید، از منجنیق / تا رود فرق از میان این فریق

وجود واقعی من، بخشی جدائی ناپذیر از کل بیکران است. مثل درخت که از جنگل جدا نیست. مثل ببر و پروانه که از طبیعت جدا نیستند. ولی آنچه مرا از دیگران متمایز می کند و در من این توقع به وجود می آید که باید ویژه باشم، خاص باشم، مورد توجه و احترام باشم و ... این یک توهم است. این ساخته ذهن بشر است. ساخته ذهن من و پدر و مادر و اطرافیانم. ما آدم ها همه با هم دست به ساختن یک زندان بسیار بزرگ به نام هویت فردی و هویت جمعی زده ایم و در همان زندان داریم زاد و ولد می کنیم و همه فزرندان آدم هم، زندان زاده و برده زاده اند. وقتی عمق فاجعه را درک کنی و کارد او به استخوانت برسد، از او رها خواهی شد. مانند آن طوطی، خواهی مرد و آزاد خواهی شد.

دست گیر از دست ما، ما را بخر / پرده را بردار و پرده ی ما مَدَر

باز خر ما را از این نفس پلید / کاردش تا استخوان ما رسید

 

تو نگران این هستی که احترام لازم را به تو نگذارند. این «من» که باید محترم باشد کیست؟ اگر خدا، جهان هستی، جهان آفرینش و هر اسمی که روی کلیت جهان می گذاری بخواهد که از طریق «مورد اهانت واقع شدن» پی به حقیقت خودت ببری، باز هم در مقابل او ایستادگی می کنی؟ اندکی با خودت خلوت کن. وقتی که مورد اهانت قرار می گیری، دقیقا چه اتفاقی می افتد؟ یک سایه، یک توهم، یک فکر، در ذهن دیگران بود به این صورت که مثلا «کامران، چشم و دل پاک است» الان یک فکر دیگر در ذهن دیگران شکل گرفت به این صورت که «کامران، آدم الدنگ و مزخرفی است» یک سایه رفت و سایه دیگر جای آن را گرفت. آن وقت که می گفتند چشم و دل پاک، حقیقت مرا توصیف نمی کردند و الان هم که می گویند الدنگ و مزخرف، حقیقت مرا توصیف نمی کنند.

وجود حقیقی من بی شکل و بی رنگ و بو است و ریشه در بی شکلی جهان دارد. چه توصیف و کلمه ای می خواهد بی شکل را توصیف کند؟

مولانا می گوید: 

ای تو در پیکار، خود را باخته / دیگران را تو ز خود نشناخته

تو به هر صورت که آئی بیستی / که منم این، والله آن تو نیستی

یک زمان تنها بمانی تو ز خلق / در غم و اندیشه مانی تا به حلق

این تو کی باشی؟ که تو آن اوحدی / که خوش و زیبا و سر مست خودی

در این ابیات به خوبی مطلب را بیان کرده است. می گوید تو خودت را چه چیزی می دانی؟ آن تصویری که در ذهن دیگران شکل گرفته است؟ در این صورت وقتی از مردم جدا می افتی، در غم و اضطراب فرو می روی. ولی تو حقیقتا یک موجود بی نهایت هستی. هر جور خودت را توصیف کنی، آن توصیف نادرست است. به هر شکل و صورتی که بیایی بایستی و بگوئی من این هستم، این توصیف ناقص است. تو آن نیستی. تو این توصیف محدود نیستی. تو آن یگانه ای هستی که در بی شکلی و عدم ریشه دارد. پس قابل توصیف نیستی. 

وقتی خودت را آن قالب محدودی که در ذهن دیگران شکل گرفته است ندانی بلکه بخشی جدائی ناپذیر از دریای بیکران هستی بدانی، دیگر تعریف و توصیف ها، چه مثبت و چه منفی، برایت بی معنی خواهد شد. هر کس تو را توصیف کند، در همان لحظه این حضور را داری که متوجه باشی که این شخص، دارد تصویر ذهنی خود را توصیف می کند نه حقیقت مرا. چون حقیقت من اصلا به شکل در نمی آید و در قالب کلمات نمی گنجد.

 ما در طول سال ها عادت کرده ایم که خود را چیزی بدانیم. قد بلند یا کوتاه، چاق یا لاغر، اداری یا بازاری، مسلمان یا دینی دیگر، ایرانی یا ملیتی دیگر، اینها همه اسم ها و توصیف هائی است صرفا برای این که ما همدیگر را بشنایم و بتوانیم در کنار هم زندگی کنیم. در قرآن آمده است:

إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ (آیه 23 سوره نجم) این ها، چیزی نیست جز اسامی که شما و پدرانتان نهاده اید. خداوند در آنها واقعیتی ننهاده است که بتوانند تاثیر گذاری داشته باشند.

وقتی می گوئیم فلان کس مهندس است، یعنی در زمینه فنی مهارت دارد. وقتی می گوئیم دکتر است، یعنی تا مقطع دکترا درس خوانده است. اما ما از این کلمات این گونه استفاده نمی کنیم. بلکه دکتر و مهندس را بکار می بریم و قصدمان ترفیع آن شخص است و در مقابل، دستفروش و بیکار را به کار می بریم و قصدمان تحقیر آن فرد است. مولانا می گوید اصولا رفعت و حقارت، ساخته ذهن هستند. واقعی نیستند. حاصل مقایسه هستند. وقتی ذهن مقایسه گر وجود نداشته باشد، رفعت و حقارتی در کار نیست. حال که این موجود پلید این مقایسه را خودت ساخته ای و به جان خودت انداخته ای، خودت هم او را از بین ببر. این ساخته توست نه ساخته خدا. پس خودت باید آن را از بین ببری. از بین بردن آن فقط با «نگاه» و «توجه» ممکن است. امر توهمی را با چه ابزاری می خواهی از بین ببری جز با نور آگاهی؟

باران یک واقعیت است. ولی باران باطراوت، از تراوشات ذهن توست. برف، یک واقعیت است. ولی برف سنگین، برف ویرانگر و ... از تراوشات ذهنی انسان هاست. قبل از ظهور بشر بر روی کره زمین هم بارن و برف می بارید و باد می وزید و آفتاب می تابید. آیا آن موقع هم بعضی باران ها با طراوت بودند و بعضی نه؟ بعضی برف ها ویرانگر بودند و بعضی نه؟ بعضی آفتاب ها سوزان بودند و بعضی نه؟ اینها اسامی و صفاتی هست که ما آدم ها گذاشته ایم. تا وقتی که از این اسامی و صفات برای شناسائی خودمان و جهان استفاده می کنیم، مانع درک حقیقت نیستند ولی وقتی از این اسامی برای ساختن هویت در خودمان اسفاده می کنیم، رهزن می شوند.

تو فقط هستی. مثل باران که هست. صفات تو، انعکاس وجود تو در ذهن دیگران است. آیا اگر دیگران بروند و کسان دیگری بیایند و برداشت دیگری از تو داشته باشند، تو حقیقتا عوض شده ای؟

اگر خودت را آن وجودی بدانی که ریشه در دنیای بی شکل و بیکران دارد و از آن جدا نیست، اصلا مدح و ذم ها را به خودت نمی گیری. مثل کوهی که پرنده ای روی آن فضله بیندازد یا دریائی که سگی در آن ادرار کند. ولی وقتی خود را آن موجود محدود می بینی (پدر، مادر، فرزند، شهروند، متدین، ایرانی و هر برچسب دیگری) در آن صورت وقتی کسی آن اسم و صفت را زیر سوال می برد، گویا تو را در معرض خطر و تهدید قرار داده است. مثلا اگر بگویند: کامران! خیلی بی غیرت شده ای، من «با غیرت» احساس تهدید می کند. اگر بگویند پدر خوبی برای فرزندانت نیستی، من «پدر خوب و وظیفه شناس» احساس تهدید می کند. اگر بگویند کافر شده ای، من «دیندار» احساس تهدید می کند.

 و این گونه می شود که روز و شب کار تو این می شود که از این عناوین و برچسب ها محافظت و مواظبت کنی و چیزی از صفای باطن برایت نمی ماند. 

جان همه روز از لگد کوب خیال / وز زیان و سود وز خوف زوال

نی صفا می ماندش نی لطف و فر / نی به سوی آسمان راه سفر

یا در جای دیگر می گوید این تلاش ما برای حفظ هویت و شخصیت، چنان ما را تیره و سخت کرده است که حتی از سنگ هم سخت تر شده ایم. از کوه ها چشمه هائی روان می شود از ما نه.

جان پذیرفت و خِرَد، اجزای کوه / ما کم از سنگیم، آخر ای گروه؟

نه ز جان یک چشمه جوشان می شود / نه بدن از سبز پوشان می شود

نه صدای بانگ مشتاقی در او / نه صفای جرعه ی ساقی در او

کو حمیت؟ تا ز تیشه و ز کلند / این چنین کُه را به کلی بر کنند

بو که بر اجزای او تابد مهی / بو که در وی تاب مه یابد رهی

 از چه چیزی می خواهی محافظت کنی؟ چه چیزی را می خواهی حفظ کنی؟ وقتی «تغییر» ذات و جوهر جهانِ «شکل و صورت» است، چه چیزی را می خواهی پا بر جا نگه داری؟ خودت را به حفظ الهی بسپار. برقص. همین و بس. همنوا با رقص هستی برقص.

با اینچنینی این لحظه هماهنگ و همنوا باش. اگر تو را ستودند، صورت ذهنی خود را ستوده اند و اگر تو را خوار و مفتضح کردند، باز هم صورت ذهنی خود را خوار و مفتضح کرده اند. تو در صورت نمی گنجی. خودت را آنجائی ببین که تا کنون نبوده ای. سمت پنهان کوه یخ را ببین. عمق بیکران دریا را ببین. عمق تاریک کهکشان را ببین. به کله کوه یخ قناعت نکن. به دیدن امواج قناعت نکن. از ستاره بگذر ورای ستاره را ببین. تو آن عمق بی انتها هستی.

شرط آن، آن است که بتوانی از آنچه اکنون هستی و خود را آن می پنداری بگذری. عبور کنی. حتی به پشت سر نیز نگاهی نیندازی.

وقتی برایت مهم است که غیبتت را نکنند، به تو اهانت نکنند، تو را آدم ناروائی نپندارند، وجهه و اعتبار تو در نزد دیگران محفوظ بماند، هنوز آماده عبور از خویشتن نشده ای. خود شناسی، عبور از خویشتن است. تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز

 

 

 

 

کلیک: 119 بار - بروزرسانی در شنبه, 20 ارديبهشت 1399 20:43
رای شما

دیدگاه خود را ارسال نمایید