شنبه,08 بهمن 1401
ورود

ورود

نام کاربری / ایمیل
رمز عبور
ذخیره سازی اطلاعات

  تماس بگیرید: 09331339899  اینستاگرام: sakeneravan.ir@

سوالاتی در مورد خلقت آدم و حوا

دوست عزیزی پرسیده اند در قرآن آمده است که خدا گفت من در زمین خلیفه ای قرار می دهم. اما چند آیه بعد گفته است ای آدم! تو و همسرت در بهشت سکنی گزینید. گویا خدا خودش می دانسته که اینها می روند و به آن درخت ممنوعه دست می زنند و از بهشت رانده می شوند و زمینی می شوند. حال اگر آدم و حوا به آن درخت دست نمی زدند و آن میوه را نمی خوردند، چگونه ممکن بود زمینی شوند و خلیفه خدا بر زمین؟

سوالاتی از این دست ممکن است در ذهن سایر دوستان باشد. آیا این که گفته شده آدم از گل آفریده شده، دقیقا گل رس بوده است؟ ارتباط داستان خلقت آدم و حوا با فرگشت یا تکامل چگونه است؟ سخن علم را بپذیریم یا سخن کتاب آسمانی را؟ و برخی سوالات دیگر

مهمترین نکته در این باره آن است که بدانیم داستان آفرینش انسان آن گونه که قرآن نقل کرده است، یک فکت تاریخی نیست. به این معنا که در روزی از روزهای فلان سال؛ آدم و حوا آفریده شدند و پس از رخ دادن داستان درخت ممنوعه، به زمین آمدند. به طوری که ما بتوانیم سوال کنیم این قضیه چند سال پیش رخ داد و در کدام منطقه از کره زمین؟

این داستان، یک داستان سملیک است. به این معنا که آدم و حوا در آن، نشانه افراد بشر هستند. درخت یا میوه ممنوعه، خودآگاهی است و بهشت، زیستن در فضای بیخودی. 

هر فرد انسان که به دنیا می آید، آدم است (یا حوا) بدن او از گل ساخته شده است چون عناصر تشکیل دهنده بدن او، همان است که در خاک زمین وجود دارد. به دنیا آمدن آدم ها نسل اندر نسل، هم می تواند با تکامل سازگاری داشته باشد هم با قرآن. اگر داستان آدم و حوا در قرآن سمبلیک نباشد و به آن، به عنوان یک فکت تاریخی نگاه کنیم، مشکلات غیر قابل حل بسیاری خواهد داشت. اما وقتی آن را به صورت سمبلیک می بینیم و تک تک آدمیان که در جای جای جهان به دنیا آمده اند یا می آیند را مشمول آن بدانیم، تعارضی با فرگشت و سایر فرضیه های علمی زیست شناسی نخواهد داشت.

خودآگاهی که در بالا از آن صحبت شد، نه به معنای هوشیاری بلکه به معنی هویت و شخصیت داشتن است. انسان وقتی که به دنیا می آید، هویت و شخصیت ندارد. پس در بهشت به سر می برد. در زمین زندگی می کند اما حجاب هویت و شخصیت، او را از اتصال به کل، اتصال به حیات بی انتها، باز نمی دارد. مثلا یک بچه سه ساله است، در گوشه ای از این دنیا. ولی گویا به کل کائنات متصل است. چون هنوز «خود» نشده است. «ناخود» است. خودش را با چیزی تعریف نمی کند (مثل: من ایرانی هستم، مسلمانم، مهندسم، بچه فلان کس هستم، ثروتمند هستم و مانند اینها) هست ولی گویا نیست. هنوز خود نشده است. هنوز به خودآگاهی نرسیده است.

اما در اثر تربیت! اندک اندک حجاب های ذهنی بر دل و دیده او می نشیند و شروع می کند به دیدن خود و کسب هویت و شخصیت. هر چه با هویت تر و با شخصیت تر بشود، از اصل خود بیشتر فاصله گرفته است و بیشتر از بهشت، بیرون آمده است. تا جائی که کاملا «من» می شود. کاملا خودآگاه می شود. آن موقع است که کاملا زمینی شده است. مسیر انا لله را طی کرده است.

حال نوبت آن است که مسیر انا الیه راجعون را طی کند. یعنی مجددا از خود تهی شود و به بیکرانگی هستی متصل شود و بهشت پس از زندگی زمینی را تجربه کند. کلمه «بیخودی» که در بالا آمد، یعنی از خود بیخود شدن، از خود تهی شدن. 

مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی

شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی

آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد

تا بیفتد بر همه سایه ی همای بیخودی

بیخودی، یکی از کلمات پر تکرار در زبان مولانا است. هویت مند بودن و اسیر شخصیت و عنوان بودن، نقطه مقابل بیخودی است. تا وقتی که با خود هستی، به عناوین و اسم هایت چسبیده ای، جهان، چهره واقعی و ملکوتی خودش را به تو نشان نمی دهد. سبک شو. عنوان ها را بریز. تو بدون آن ها هم هستی. اما یک هستی بی رنگ بهشتی.

 

داستان آدم و حوا، داستان هر روز من و تو و فرزندان ماست. جائی در تاریخ دور دست دنبال آن نگرد.

 

 

 

کلیک: 398 بار - بروزرسانی در شنبه, 13 ارديبهشت 1399 22:14
رای شما

دیدگاه خود را ارسال نمایید