شنبه,21 فروردين 1400
ورود

ورود

نام کاربری / ایمیل
رمز عبور
ذخیره سازی اطلاعات

  تماس بگیرید: 09331339899  اینستاگرام: sakeneravan.ir@

زندگینامه مختصر مولانا

جلال‌الدین محمد درششم ربیع‌الاول سال604 هجری درشهربلخ تولد یافت. سبب شهرت او به رومی ومولانای روم، طول اقامت‌ و وفاتش درشهرقونیه ازبلاد روم بوده است. هنگامی که پدرش بهاءالدین از بلخ هجرت می‌کرد پنج ساله بود. اگر تاریخ عزیمت بهاءالدین را از بلخ در سال 617 هجری بدانیم، سن جلال‌الدین محمد درآن هنگام قریب سیزده سال بوده است. جلال‌الدین در بین راه در نیشابور به خدمت شیخ عطار رسید و مدت کوتاهی محضر آن عارف بزرگ را درک کرد.

چون بهاءالدین به بغداد رسید بیش از سه روز درآن شهر اقامت نکرد و روز چهارم بار سفر به عزم زیارت بیت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوی شام روان شد و مدت نامعلومی درآن نواحی بسر برد و سپس به ارزنجان رفت. ملک ارزنجان آن زمان، امیری ازخاندان منکوجک بود و فخرالدین بهرامشاه ‌نام داشت و او همان پادشاهی است که حکیم نظامی گنجوی کتاب مخزن‌الاسرار را به نام وی به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قریب یکسال بود.

به قول افلاکی، جلال‌الدین محمد در هفده سالگی ‌در شهر لارنده به ‌امر پدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالای سمرقندی را که مردی محترم و معتبر بود به زنی گرفت و این واقعه بایستی در سال 622 هجری اتفاق افتاده باشد و بهاءالدین محمد معروف به سلطان ولد و علاءالدین محمد دو پسر مولانا از این زن تولد یافته‌اند.

مولانا و خانواده او

مولانا جلال الدین محمد مولوی در سال 604 روز ششم ریبع الاول هجری قمری متولد شد. هر چند او در اثر خود «فیه ما فیه» اشاره به زمان پیش تری می کند ؛ یعنی در مقام شاهدی عینی از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن می گوید. شهر بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل یک معبد کهنه آکنده از روح، انباشته از فرشته سرشار از تقدس بود.کودک خاندان خطیبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه ای آمیخته به تکریم و اعتقاد او را جلال الدین می خواندند ـ جلال الدین محمد.پدرش، بهاء ولد که یک خطیب بزرگ بلخ و یک واعظ و مدرس پر آوازه بود از روی دوستی و بزرگی او را «خداوندگار» می خواند خداوندگار برای او همه امیدها و تمام آرزوهایش را تجسم می داد. با آن که از یک زن دیگر ـ دختر قاضی شرف ـ پسری بزرگتر به نام حسین داشت، به این کودک نو رسیده که مادرش مومنه خاتون از خاندان فقیهان و سادات سرخس بود ـ ودر خانه بی بی علوی نام داشت ـ به چشم دیگری می نگریست. خداوندگار خردسال برای بهاءولد که در این سال ها از تمام دردهای کلانسالی رنج می برد عبارت از تجسم جمیع شادی ها و آرزوها بود. سایر اهل خانه هم مثل خطیب سالخورده بلخ، به این کودک هشیار، اندیشه ور و نرم و نزار با دیده علاقه می نگریستند. حتی خاتون مهیمنه، مادر بهاء ولد که در خانه، مامی خوانده می شد و زنی تند خوی، بدزبان و ناسازگار بود، در مورد این نواده خردسال نازک اندام و خوش زبان، نفرت وکینه ای که نسبت به مادر او داشت را از یاد می برد.

شوق پرواز در ماورای ابرها از نخستین سالهای کودکی در خاطر این کودک خاندان خطیبان شکفته بود. عروج روحانی او از همان سال های کودکی آغاز شد. از پرواز در دنیای فرشته ها، دنیای ارواح، و دنیای ستاره ها که سال های کودکی او را گرم و شاداب و پر جاذبه می کرد. در آن سال ها رؤیاهایی که جان کودک را تا آستانه عرش خدا عروج می داد، چشم های کنجکاوش را در نوری وصف ناپذیر که اندام اثیری فرشتگان را در هاله خیره کننده ای غرق می کرد می گشود. بر روی درخت های در شکوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گل های خندان می دید. در پرواز پروانه های بی آرام که بر فراز سبزه های مواج باغچه یکدیگر را دنبال می کردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح می خواندند به صورت ستاره های از آسمان چکیده می یافت. فرشته ها،که از ستاره ها پائین می آمدند با روح ها که در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا می رفتند طی روزها وشب ها با نجوایی که در گوش او می کردند او را برای سرنوشت عالی خویش، پرواز به آسمان ها، آماده می کردند ـ پرواز به سوی خدا.

موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا

پدر مولانا، بهاء ولد، پسر حسین خطیبی در سال (546) یا (542) هجری قمری در بلخ خراسان آنزمان متولد شد. خانواده ای مورد توجه خاص و عام و بهره مند از مال و منال و همه شرایط مهیای ساختن انسانی متعالی.کودکی را پشت سر می گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حِکَم را فرا می گیرد. محمد ابن حسین بهاء الدین ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود 542ق/1148م یا کمی دیرتر ) از متکلمان الهی به نام بود. بنا به روایت نوه اش؛ شخص پیامبر (ص) این لقب را در خوابی که همه عالمان بلخ در یک شب دیده بودند به وی اعطا کرده است. بهاء الدین عارف بود و بنا بر برخی روایات، او از نظر روحانی به مکتب احمد غزالی (ف.520ق/1126م) وابسته است. با این حال نمی توان قضاوت کرد که عشق لطیف عرفانی؛ آن گونه که احمد غزالی در سوانح خود شرح می دهد؛ چه اندازه بر بهاءالدین و از طریق او بر شکل گیری روحانی فرزندش جلال الدین تاثیر داشته است. اگر عقیده افلاکی در باره فتوای بهاء الدین ولد که: زناء العیون النظر صحت داشته باشد؛ مشکل است که انتساب او به مکتب عشق عارفانه غزالی را باور کرد حال آن که وابستگی نزدیک او به مکتب نجم الدین کبری؛ موسس طریقه کبرویه به حقیقت نزدیکتر است. بعضی مدعی شده اند که خانواده پدری بهاءالدین از احفاد ابوبکر؛ خلیفه اول اسلام هستند.

او برای دومین بار به گفته ای، ازدواج می کند. همسر او بی بی علوی یا مومنه خاتون است که او را از خاندان فقیهان و سادات سرخسی می دانند.

از این بانو، علاء الدین محمد در سال 602 و جلال الدین محمد در سال 604 هجری قمری متولد شدند. بهاء الدین از جهت معیشت در زحمت نبود خانه اجدادی و ملک ومکنت داشت. در خانه خود در صحبت دو زن که به هر دو عشق می ورزید ودر صحبت مادرش ((مامی)) و فرزندان از آسایش نسبی بر خوردار بود ذکر نام الله دایم بر زبانش بود و یاد الله به ندرت از خاطرش محو می شد با طلوع مولانا برادرش حسین و خواهرانش که به زاد از وی بزرگتر بودند در خانواده تدریجاً در سایه افتادند و بعدها در بیرون از خانواده هم نام و یاد آنها فراموش شد. جلال که بر وفق آنچه بعدها از افواه مریدان پدرش نقل می شد؛ از جانب پدر نژادش به ابوبکر صدیق خلیفه رسول خدا می رسید و از جانب مادر به اهل بیت پیامبر نسب می رسانید.

پدر مولانا:

پدرش محمدبن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد بلخی و ملقب به سلطان‌ العلماء است که از بزرگان صوفیه بود و به روایت افلاکی احمد دده در مناقب‌العارفین، سلسله او در تصوف به امام احمد غزالی می‌پیوست و مردم بلخ به وی اعتقادی بسیار داشتند و بر اثر همین اقبال مردم به او بود که محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.

گویند سبب عمده وحشت خوارزمشاه از اوآن بودکه بهاءالدین ولد همواره بر منبر به حکیمان و فیلسوفان دشنام می‌داد و آنان را بدعت‌گذار می‌خواند.

گفته‌های او بر سر منبر بر امام فخرالدین رازی که سرآمد حکیمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نیز بود گران آمد و پادشاه را به دشمنی با وی برانگیخت.

بهاء‌الدین ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر دید و برای رهانیدن خویش از آن مهلکه به جلاء وطن تن در داد و سوگند خوردکه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گویند هنگامی که او زادگاه خود شهر بلخ را ترک می‌کرد از عمر پسر کوچکش جلال‌الدین بیش از پنج سال نگذشته بود.

افلاکی در کتاب مناقب‌ العارفین در حکایتی اشاره می‌کند که کدورت فخر رازی با بهاءالدین ولد از سال 605 هجری آغاز شد و مدت یک سال این رنجیدگی ادامه یافت و چون امام فخر رازی در سال 606 هجری از شهر بلخ مهاجرت کرده است، بنابر این ‌نمی‌توان خبردخالت فخررازی را در دشمنی خوارزمشاه با بهاءالدین درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدین ازخوارزمشاه تا بدان حدکه موجب مهاجرت وی از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتنی بر حقایق تاریخی نیست.

تنها چیزی که موجب مهاجرت بهاءالدین ولد و بزرگانی مانند شیخ نجم‌الدین رازی به بیرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخبار وحشت آثار قتل‌ عام ها و نهب و غارت و ترک تازی لشکریان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، که مردم دوراندیشی را چون بهاءالدین به ترک شهر و دیار خود واداشته است.

این نظریه را اشعار سلطان ولد پسر جلال‌الدین در مثنوی ولدنامه تأیید می‌کند. چنانکه گفته است:

کرد از بلخ عزم سوی حجاز زان که شد کارگر در او آن راز

بود در رفتن و رسید و خبر که از آن راز شد پدید اثر

کرد تاتار قصد آن اقلام منهزم گشت لشکر اسلام

بلخ را بستد و به رازی راز کشت از آن قوم بی حد و بسیار

شهرهای بزرگ کرد خراب هست حق را هزار گونه عقاب

این تنها دلیلی متقن است که رفتن بهاءالدین از بلخ در پیش از 617 هجری که سال هجوم لشکریان مغول و چنگیز به بلخ است بوقوع پیوست و عزیمت او از آن شهر در حوالی همان سال بوده است.

جوانی مولانا:

پس از مرگ بهاءالدین ولد، جلال‌الدین محمدکه درآن هنگام بیست و چهار سال داشت بنا به وصیت پدرش و یا به خواهش سلطان علاءالدین کیقباد بر جای پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدی شغل فتوی و امور شریعت گردید. یکسال بعد برهان‌الدین محقق ترمذی که از مریدان پدرش بود به وی پیوست. جلال‌الدین دست ارادت به وی داد و اسرار تصوف و عرفان را از او فرا گرفت. سپس به اشارت او به جانب شام و حلب عزیمت کرد تا در علوم ظاهر ممارست نماید. گویند که برهان‌الدین به حلب رفت و به تعلیم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاویه مشغول تحصیل شد. در آن هنگام تدریس آن مدرسه بر عهده کمال‌الدین ابوالقاسم عمر ابن احمد معروف به ابن ‌العدیم قرار داشت و چون کمال‌الدین از فقهای مذهبی حنفی بود ناچار بایستی مولانا در نزد او به تحصیل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتی تحصیل در حلب مولانا سفردمشق کرد و از چهار تا هفت سال در آن ناحیه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بود و همه علوم ‌اسلامی زمان خود را فرا گرفت. مولانا در همین شهر به ‌خدمت شیخ محیی‌الدین محمد بن علی معروف به ابن‌العربی ( 560 ـ 638 ) که از بزرگان صوفیه اسلام وصاحب کتاب معروف فصوص‌الحکم است رسید. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بیش از چهار سال به طول نیانجامیده است. زیرا وی در هنگام مرگ برهان‌الدین محقق ترمذی که در سال 638 روی داده در حلب حضور داشته است.

مولانا پس از گذراندن مدتی درحلب و شام که گویا مجموع آن به هفت سال نمی‌رسد به اقامتگاه خود، قونیه رهسپار شد. چون به‌شهر قیصریه رسید صاحب شمس‌الدین اصفهانی‌ می‌خواست که مولانا را به خانه خود برد اما سید برهان ‌الدین ترمذی که همراه او بود نپذیرفت و گفت سنت مولای بزرگ آن بوده که در سفرهای خود، در مدرسه منزل می‌کرده است.

سید برهان‌الدین در قیصریه درگذشت و صاحب شمس الدین اصفهانی مولانا را از این حادثه آگاه ساخت و وی به قیصریه رفت و کتب و مرده ریگ او را بر گرفت و بعضی را به یادگار به صاحب اصفهانی داد و به قونیه باز آمد.

پس از مرگ سیدبرهان الدین، مولانا بالاستقلال بر مسند ارشاد و تدریس بنشست و از 638 تا 642 هجری که قریب پنج سال می‌شود به سنت پدر و نیاکان خود به تدریس علم فقه و علوم دین می‌پرداخت.

 

اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا

مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنیا آمد. خوارزمشاه در سال (602 ق) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد. مولوی خود در اشعارش، آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند. در آن هنگام که خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (611-604) خراسان و ماوراء النهر از بلخ تا سمرقند و از خوارزم تا نیشابور عرصه کروفر سلطان محمد خوارزمشاه بود. ایلک خان در ماوراء النهر و شنسبیان در ولایت غور با اعتلای او محکوم به انقراض شدند. اتابکان در عراق و فارس در مقابل قدرت وی سر تسلیم فرود آوردند. در قلمرو زبان فارسی که از کاشغر تا شیراز و از خوارزم تا همدان و آن سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقیان روم تقریباً هیچ جا از نفوذ فزاینده او برکنار نمانده بود. حتی خلیفه بغداد، الناصرین الله برای آن که از تهدید وی در امان ماند ناچار شد دایم پنهان و آشکار بر ضد او به تحریک و توطئه بپردازد. توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه ترکان و خوارزمیانش همه جا برد.

یک لشکر کشی او بر ضد خلیفه تا همدان و حتی تا نواحی مجاور قلمرو بغداد پیش رفت فقط حوادث نابیوسیده و حساب نشده او را به عقب نشینی واداشت. لشکر کشی های دیگرش در ماوراء النهر و ترکستان در اندک مدت تمام ماوراء النهر و ترکستان را تا آن جا که به سرزمین تاتار می پیوست مقهور قدرت فزاینده او کرد. قدرت او در تمام این ولایات مخرب ومخوف بود و ترکان فنقلی که خویشان مادرش بودند ستیزه خویی و بی رحمی و جنگاوری خود را پشتیبان آن کرده بودند. مادرش ترکان خاتون، ملکه مخوف خوارزمیان، این فرزند مستبد اما عشرتجوی و وحشی خوی خویش را همچون بازیچه ای در دست خود می گردانید. خاندان خوارزمشاه در طی چندین نسل فرمانروایی، خوارزم و توابع را که از جانب سلجوقیان بزرگ به آنها واگذار شده بود به یک قدرت بزرگ تبدیل کرده بود نیای قدیم خاندان قطب الدین طشت دار سنجر که خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود، برده ای ترک بود و در دستگاه سلجوقیان خدمات خود را از مراتب بسیار نازل آغاز کرده بود. در مدت چند نسل اجداد جنگجوی سلطان اقطاع کوچک این نیای بی نام و نشان را توسعه تمام بخشیدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدین تکش قدرت پرورندگان خود ـ سلجوقیان ـ را در خراسان و عراق پایان داده بود. خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگیده بود. حتی با قراختائیان که یک چند حامی و متحد خود و پدرش در مقابل غوریان بودند نیز کارش به جنگ کشیده بود.

تختگاه او محل نشو ونمای فرقه های گوناگون و مهد پیدایش مذاهب متنازع بود. معتزله که اهل تنزیه بودند در یک گوشه این قلمرو وسیع با کرامیه که اهل تجسیم بودند در گوشه دیگر، دایم درگیری داشتند. صوفیه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بین آنها پیروان شیخ کبری نفوذشان در بین عامه موجب توهم و ناخرسندی سلطان بود. اشعریان که به علت اشتغال به ریزه کاری های مباحث مربوط به الهیات کلام به عنوان فلاسفه خوانده می شدند هم نزد معتزله و کرامیه و هم نزد اکثریت اهل سنت که در این نواحی غالباً حنفی مذهب بودند و همچنین نزد صوفیه نیز که طرح این گونه مسائل را در مباحث الهی مایه بروز شک و گمراهی تلقی می کردند مورد انتقاد شدید بودند. وعاظ صوفی و فقهای حنفی که متکلمان اشعری و ائمه معتزلی را موجب انحراف و تشویش اذهان عام می دیدند از علاقه ای که سلطان به چنین مباحثی نشان می داد ناخرسند بودند و گه گاه به تصریح یا کنایه ناخرسندی خود را آشکار می کردند.

دربار سلطان عرصه بازی های سیاسی قدرت جویان لشکری از یک سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب کلامی از سوی دیگر بود. در زمان نیاکان او وجود این منازعات بین روسای عوام در دسته بندی های سیاسی هم تاثیر گذاشته بود چنان که خوارزمشاهانِ نخستین ظاهراً کوشیده بودند از طریق وصلت با خانواده های متنفذ مذهبی احساسات عوام را پشتیبان خود سازند ونسبت خویشی که بعدها بین خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهیان ادعا شد ظاهراً از همین طریق بوجود آمده بود. با آن که صحت این ادعا هرگز از لحاظ تاریخ مسلم نشد احتمال آن که کثرت مریدان بهاءولد موجب توهم سلطان و داعی الزام غیر مستقیم او به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست.

با وجود این، غیر از سلطان تعدادی از فقها، قضات و حکام ولایات هم به سبب طعنهایی که بهاءولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان، عامل موثر بود.

 در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود (603) تعداد واعظان بسیار بود و بهاءولد از واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی قرابت سببی را که بر موجب بعضی از روایات با خاندان سلطان داشت ـ اگر داشت ـ وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد. از سلطان به سبب گرایش های فلسفی وی ناخرسند بود. فلسفه را بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید. لشکر کشی سلطان بر ضد خلیفه بغداد، بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود و اقدام او به قتلش و اقدام به قتل شیخ مجد الدین بغدادی، صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر سلطان را ناخرسند کرد؛ در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او در حق اهل زهد و طریقت بود. در آن زمان بلخ یکی از مراکز علمی اسلامی بود. این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده، موطن بسیاری از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است. ازآنجائی که این شهر پیش از این، مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش ـ یا جَوّش ـ واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودایی که در افکار صوفیان اولیه منعکس است قرار گرفته باشد: مگر ابراهیم ابن ادهم ((شاهزاده فقیر روحانی)) از ساکنان پاکزاد بلخ نبوده که داستان تغییر کیش او در هیأت افسانه بودا نقل شده است؟

فخر الدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت، در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود.گفته می شد که او حکمران را علیه صوفیان تحریک کرد و سبب شد که مجد الدین عراقی عارف را در آمودریا (سیحون) غرق کنند (616ق/1219م) بهاءالدین ولد نیز همان گونه که از نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته است: این متکلم الهی پرهیزگار و عارف که (از کثرت تجلیات جلالی، مزاج مبارکش تند و باهیبت شده بود) قلباً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین مخالف بود این نگرش را که پیش از این، در یک سده قبل، در اشعار سنایی آشکارگشته بود، جلال الدین هم به ارث برد. دوستش شمس الدین رازی را ((کافر سرخ)) می خواند.

نیم سده بعد از مرگ رازی، مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که:

اندر این بحث ار خرد ره بین بدی

فخر رازی راز دار دین بدی

 به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی، تعرض های گزنده وانتقادهای تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او می کرد البته خصومت آنان را بر می انگیخت. از این رو مخالفان از ناخرسندیی که سلطان از وی داشت استفاده کردند و با انواع تحریک و ایذا، زندگی در بلخ، وخش، سمرقند و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان را برای وی دشوار کردند. بدین سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک نشان دادند. در آن زمان تهدید مغولان در آسیای مرکزی احساس می شده است خوارزمشاه خود با کشتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی که در خلال سالهای بعد، به تمام خاور نزدیک. و دور کشیده شد، بازی کرد. دلایل سفر بهاءالدین به سرزمین های بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که سپهسالار، تعداد شان را 300 نفر می گوید) در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند، از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند. بلخ در سال 617ق/1220م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند.

چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر

تا به هردم دورتر باشی ز مرو و از هری

 مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحی مجاور سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی بود. از وقتی قراختائیان و سلطان سمرقند قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند اهالی بسیاری از شهرهای آن حدود به الزام عمّال خوارزمشاه، شهر و دیار خود را رها کرده بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند. در چنین احوالی شایعه احتمال یا احساس قریب الوقوع یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مضطرب می کرد. بهاءولد که سال ها در اکثر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو خوارزمشاه را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی می کرد. در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشابور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته بود. با آن که طی نیم قرن در آن ایام، معروض ویرانی های بسیار شده بود در این سال ها هنوز از بهترین شهرهای خراسان و آبادترین پرآوازه ترین آنها به شمار می آمد. غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی خوارزم غله می بردند. مساجد و خانقاه ها ی متعدد در آن جا جلب نظر می کرد. مجالس وعظ و حدیث در آنجا رونق داشت و شهر به سبب کثرت مدارس و علما و زهّاد ((قبه اسلام)) خوانده می شد. از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود. در قلمرو خوارزمشاه که مولانا آن را پشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در میان بود. از جنگ های سلطان با ختائیان، از جنگهای سلطان با خلیفه و از جنگهای سلطان در بلاد ترک و کاشغر. تخت ها می لرزید و سلاله های فرمانروایی منقرض می گشت. آوازه هجوم قریب الوقوع تاتار همه جا وحشت می پراکند و شبح خان جهانگشای از افقهای دور دست شرق پیش می آمد و رفته رفته خوازمشاه، جنگجوی مهیب را هم به وحشت می انداخت. از وقتی غلبه بر گور خان ختایی (607) قلمرو وی را با سرزمینهای تحت فرمان چگیز خان مغول همسایه کرده بود وحشت از این طوایف وحشی و کافر در اذهان عامه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراء النهر احساس می شد. حتی در نیشابور که از غریب ترین ولایات خراسا ن محسوب می شد در این اوقات دل نگرانی های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اِشراف بر آینده به صورت یک پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سال ها ی قبل از وقوع حادثه منسوب گشت.آوازه خان جهانگشای، چنگیز خان مغول تمام ماوراءالنهر و خراسان را به طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت می داشت. جنگ های خوارزمشاه هم تمام ترکستان وماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد. مدت ها بعد جاده ها آکنده از خون و غبار بود و سواران ترک و تاجیک مانند اشباح سرگردان در میانه این خون و غبار دایم جا به جا می شدند. خشم و ناخرسندی که مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان القا می کرد کمتر نبود. این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز منسوبان مادر سلطان بودند در کرّ و فرّ دایم خویش، کوله بارها و فتراک هاشان همواره از ذخیره ناچیز سیاه چادرهای بین راه یا پس انداز محقر آنها، در جاده ها و حوالی مرزها، روستاها، امنیت شهرها و حتی آرامش شبانان بیابان ها را به شدت متزلزل می ساخت. تمام قلمرو سلطان طی سال ها تاخت و تاز خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست و پا می زد. در خوارزم نفوذ ترکان خاتون، مادر سلطان و مداخله دایم او در کارها مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت. خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ که هوس شخصی او بود تقریبا تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود. در سال هایی که خانواده بهاء ولد به سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار، در دنبال خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام و روم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سال های محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت.

علاء الدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتدر عصر، آخرین سال های سلطنت پر ماجرای خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی بیمارگونه و مالیخولیایی سر می کرد. بیست و یک سال فرمانرایی او، از میراث پدرش علاء الدین تکش تدریجا یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورد. پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی سال ها همچنان در به در با مغول می جنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد. عادت به عیش و مستی او را از تأمل در کارها مانع می آمد. بدین سان از سی سال جنگ های او و پدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد.

دروازه روم، که با شکست یاسی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند، بر روی واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بودگشوده بود. در همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آن سوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به درویشی گمنام تبدیل گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدین خوانده می شد، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و واعظی نام آور مورد تعظیم و قبول عام بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد و وقتی سلاله سلطان محمد خوارزمشاه در غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاء ولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی مجال جلوه یافت.

اخلاق وافکار مولانا:

در اینجا سخن از پارسای عاشق پیشه و پاکباز؛ مجذوب و سرانداز و سوخته بلخ است که سال ها اسیر بی دلان بود و به برکت عشق ترک اختیار کرد و سوزش جان را نه از طریق کلام بلکه بوسیله نغمه های نی بگوش جهانیان رسانید. نوای بی نوایی سر داد و بلاجویان را به دنیای پرجاذبه و عطرانگیز عشق دعوت کرد و در گوش هوششان خواند که در این وادی مقدس، عقل و دانش را با عشق سودای برابری نیست. جلال الدین محمد مولوی، جان باخته دلبسته محتشمی است که بی پروا جام جهان نمای عشق را از محبوبی بنام شمس ملک داد تبریز در دست گرفت و تا آخرین قطره آن را مشتاقانه نوشید و گرم شد، روحش بپرواز در آمد به روی بال های گسترده آواهای دل انگیز موسیقی نشست و صلا در داد :

 جان من کوره است و با آتش خوش است

کوره را این بس که خانه ی آتش است

خوش بسوز این خانه را ای شیر مست

خانه ی عاشق چنین اولی تر است

اوست که در عرصه الهام و اشراق پر و بال گشود مفهوم عشق را به شیوهای نظری و عملی برای صاحبدلان توجیه کرد وخواننده کنجکاو اشعارش را از محدود به نامحدود سیر داد. او از خود واراسته و به روح ازلی پیوسته بود. موج گرم و خروشان عشق، پسر بهاء ولد، صاحب تعینات خاص را پریشان و آشفته کرد. خرقه و تسبیح را به سویی گذاشت و گفت:

آن شد که می نشستم چون زاهدان به خلوت

عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه

من بعد با حریفان دور مدام دارم

در گوشه خرابات با زخمه چغانه

مولانا در لحظات و آنات شور و شیدایی که به اعتراف خودش «رندان همه جمعند در این دیر مغانه» چه زیبا آتش سوزان را برابر دیده وارستگان به کمک کلمات موزون الهامی مجسم می کند به طوری که خواننده صاحبدل لهیب این اسطرلاب اسرار حقایق را در جان عاشق پیشه خود احساس می نماید. شمس تبریزی که بود؟ که چنین آتشی در تار و پود فقیه بلخ افروخته بود که وادارش کرد مانند چنگ و رباب مترنم شود و بگوید:

همچو پروانه شرر را نور دید

احمقانه در فتاد از جان برید

لیک شمع عشق آن شمع نیست

روشن اندر روشن اندر روشنی است

او به عکس شمعهای آتشی است

می نماید آتش و جمله خوشی است

جلال الدین محمد مدیحه سرای صفا، وفا و انسانیت، توجیه تازه، ظریف و دقیقی از عشق دارد که تا کنون در فرهنگنامه های دارالعلم جهانی عشق درباره آن چنین سخنی نیامده و توجیه نشده است. مکالمه و مناظره عقل با عشق در دیوان کبیر و دیوان معرفت «مثنوی» بحث انگیز و خواندنی است. مولانای عاشق بلاکشان صبور آتشخواری را در وادی عشق می طلبد و وارستگانی را دعوت می کند که در برابر ناملایمات ناشی از مهجوری و مشتاقی دامن تحمل و توکل از دست ندهند و سوز طلب را از بلا باز شناسند.

بیقراری . ناآرامی جلال الدین محمد، مولود حدّت، شدّت، غیرت و صداقت در عشق شمس است که همه کائنات را دروجود معشوق می دید و خود را دیوانه عشق می دانست. چه بسیار روزان و شبانی سرگشتگی و آشفتگیش را در سماع و پایکوبی می گذرانید و استمرار در چرخندگی، بیانگر طبیعت نا آرامش بود. ظاهر بینان قونیه می گفتند مدرس بلا منازع روم شرقی، از درد عشق دیوانه شده است.

مولانا با این که در سی و پنجمین بهار زندگیش بود عشق شمس کهن سال، طوفانی در روح و جانش برانگیخت. ولی جلاالدین محمد از این طوفان که چون نیزک یا شهاب ثاقب در آسمان دلش جهید و سراسر پیکرش را یکباره گرم کرد، شادمان بود و رندانه می گفت:

من ذوق و نور شده ام این پیکر مجسم نیستم

برای درک عظمت منشور عرفان ویژه جلال الدین محمد که در آثارش پنهان است باید شناگر با تجربه ای بود. از دریاهای مواج و سهمگین دیوان کبیر، شش دفتر مثنوی و رساله فیه مافیه نهراسید و شناوری کرد تا صدف های حامل درهای یتیم را فراچنگ آورد. به مراتب، در این سیر و سلوک که هفت وادی یا هفت منزل و بقولی هفت خوان تصوف است، توجهی نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتبت انسان و حضورش در کاینات بوده و معرفت صوفیانه را از خویشتن شناسی آغاز کرده و معتقد است هر سالک مومنی وقتی که صفحات کتاب وجود تکوینی خود را با خلوص نیت مطالعه و محتوای آنرا بخوبی درک نمود بی شک، پروردگار خود را بهتر شناخته است. پس مفاتح عرفان جلال الدین محمد، خود شناسی است.

اخلاق، افکار و عقاید مولوی دریایی بس عطیم و پهناور است که در این گفتار بیش از یک قطره آن ر ا نمی توان ارائه داد، باید سال ها در عرفان غور کرد تا توفیق درک مطالب اثرگذار عظیم مولانا را به دست آورد و توانست پیرامون افکار او شرح و تعلیق نوشت. مولانا جلال الدین رومی یا مولانا محمد بلخی خراسانی در بیان اطوار عشق، زبان خاص خود را دارد. مولانا دارای بیانی گرم است و در مقام بیان تجلیات عرفانی، مطالب را به سطح درک مخاطب تنزل می دهد تا به فهم نزدیک شود و در عذوبت بیان و گرمی سخن، آدمی را جذب می کند و شور و حالی خاص می بخشد. مولانا نیک آگاه بود که همه مظاهر جز اسطرلاب های ضعیفی که راه به سوی آفتاب الهی را نشان می دهند، نیستند. اما اگر غباری بر نمی خواست و یا برگ های باغ به رقص در نمی آمدند، جنبش نسیم پنهان که جهان را زنده می دارد چگونه قابل رؤیت می شد؟ هیچ چیز بیرون از این رقص نیست:

عالم همه مظهر تجلی حق است

مولوی مردی پخته و عارفی جامع و در عین شوریدگی دارای متانت و از لحاظ جامعیت و تبحر در علوم ادبی، عربی و فارسی و احاطه به دواوین شعرا و تسلط به حدیث و قرآن و علم کلام و تحصیل عرفان و تصوف به نحو عمیق، و افزون بر همه فضائل دارای هوش و استعداد حیرت آور است مولانا عارف کاملی بود که با شمس الدین تبریزی بر سبیل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتی ومقام و حال او مستعد برای جهش و جذبه و آماده برای جرقه بود که خرمن وجود او را سوزاند و تبدیل به شعله تابناک کرد. و چه بسا نزد مولانا نیز حقایقی بود که شمس بعد از انقلاب احوال دوست و مرید حود می توانست از آن تاثیر پذیرد.

زهی خورشید بی پایان که ذراتت سخن گویان

تو نور ذات اللهی، تو اللهی؟ نمی دانم

آنچه را مولوی می ستاید، تنها خورشید درخشان و فیض بخش نیست، بلکه آن نور مشفقی است که ثمره به بار می آورد و عالم را سرشار می سازد.

نردبان روحانی:

مولوی حیات را حرکت بی وقفه به سوی تعالی می داند. استکمال تمامی آفرینش از فروترین مظاهر تا برترین تجلی، و سیر تکاملی فرد، هردو را می توان در پرتو این نور لحاظ کرد. نردبانی که انسان را رو به آسمان می برد، مرد سفر را به سوی حقایق عالی تر ارشاد می کند تا آن که درهای حق گشوده می شود و دیگر در عشق نیاز به نردبان نیست.

چون رسی بر بام های آسمان

سرد باشد جستجوی نردبان

سماع نیز نردبانی به سوی آسمان است سلامت نفس و صفا وصمیمیت دمیدن حیات و روحیه نشاط و امید در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.

روحیه مرید داری، مرید پروری و جلب نفوس؛ در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است. او انسان را آزاد می خواهد نه مرید این و آن.

چون به آزادی، نبوت، هادی است

مؤمنان را ز انبیا آزادی است.

مطالعه و پژوهش در آثار مولانا از موجبات عدم ابتلاء انسان ها به الحاد، بد آموزی و سرگشتگی است. همچنین سبب درک مبانی ایمان و ارجاع نفوس به توحید و ایجاد شوق در پی گیری مباحث بنیادین است.

او در تنزل دادن مبانی صعب عرفانی و القاء آن به صاحبان ذوق بی اندازه ماهر و موفق بوده است و در کلمات او شطحیات دیده نمی شود. مولانا در جنب بیان حقایق با بیانی جذاب به ادبیات فارسی خدمت وصف ناپذیر کرده است.

تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقمندان بسیار برای او فراهم آورده بود. وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ می رفت، در کوی و بازار با شرم و فروتنی انسانی حرکت می کرد، با طبقات گونه گون مردم از مسلمان و نصارا، سلوک دوستانه داشت. عبوس رویی زهد فروشان و خودنگری عالم نمایان، بین او وکسانی که مجذوبش می شدند فاصله به وجود نمی آورد. در برخورد با آن ها تواضع می کرد، به دکان آن ها می رفت، دعوت آن ها را می پذیرفت و از عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند. حتی از صحبت رندان و عیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آن ها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر به سرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت.

از کثرت مریدان مغرور نمی شد و اگر از تحسین و تملق آنها لذت می برد، از این که آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود، در مورد خود چنان دعوی ها را جدی نمی گرفت. با مریدان، هرگز از روی ترفع و استعلا سخن نمی گفت، نسبت به آنها مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها، که رسم بعضی مشایخ عصر بود، خودداری داشت. در خلوت و جلوت به سوال هاشان جواب های ساده، روشنگر و عاری از ابهام می داد. آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد. در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از حد استحقاق بر می انگیخت، از آنها شفاعت می نمود. درباره آنها هر جا ضرورت می دید، نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید. او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت، خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترفه و اصناف، دوستداران بسیار داشت. در عبور از کوی و بازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند وا پس نمی ماندند. در تمام مسیر، هر کس فتوایی شرعی می خواست، هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد و حتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت، از او سوال می کرد، با او می گفت و می شنید، و از او یاری و راهنمائی می جست.

با وجود این، خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس درون او را می آزرد. بیحاصلی علم، بیحاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد. درس، فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیّت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب و نقش بر آب به نظرش می رسید. کدامیک از این ها بودکه انسان را از حقیقت، از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت؟

با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت، انسان می توانست قاضی و حاکم شود، مستوفی و کاتب شود، والی و وزیر شود، در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید، اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند، اما با آنچه از این همه برایش حاصل می شد جز آن که هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی، از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش می شد؟

به اعتقاد وی، تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت، سالک را از هر گونه بدعت گرایی و انحراف پذیری باز می داشت. مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد. از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانت به تقریر علل غایی احکام شریعت می پرداخت، خاطر نشان کرد که ایمان، ناظر به تطهیر از شرک بُوَد، نماز توجه به تنزیه از کبر، زکات برای تسبیب رزق منظور شد، چنان که هدف از جهاد به جهت تقویت دین بود، امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از ناروایی ها ضرورت دارد. بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد.

 

از مقامات تبتل تا فنا

زندگی مولانا نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود. با آن که در سلوک با اعیان و اکابر، ادب را با غرور و دلسوزی را با گستاخی می آمیخت، در معامله با فقرا و ضعیفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمی برد. با یاران خویش هماره با دوستی و دلنوازی رفتار می کرد و جز به ضرورت تنبیه و ارشاد، از آنها رنجیدگی نشان نمی داد. هیچ کس به اندازه او قدر دوستی را نمی دانست و هیچ کس مثل او با دوستان خویش یکرنگ و عاری از ریب و ریا نمی زیست. دوستی برای او عین حیات و در واقع عین روح بود. بدون دوستی انسان در ظلمت خودی می ماند. این چیزی بود که انسان را از خودی می رهاند، او را طاهر می کرد. از خود نگری می رهانید و غیر نگری را برای او وسیله رهایی از خودی ـ که در اوج حیات حیوانی بود تعلیم می نمود.

خود او در سلوک با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمی کرد. ادب برای او سنگ بنای تربیت روحانی بود. در نظام تربیتی او،که بیشتر عملی بود تا نظری، ادب در عین حال هم مصلحت محسوب می شد و هم ضرورت. اخلاقی که او آن را مبنای تربیت و سلوک یاران می کرد از تواضع ادب شروع می شد. تواضع خالی از مذلت و ادب مبنی بر شناخت حق. در واقع هر گونه سلوک روحانی از مجاهده با نفس آغاز می شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غریزه تجاوز جویی حیوانی ممکن نیست. لاجرم هر گونه سلوک در خط سیر رهایی از خود، تواضع انسان را طلب می کند. تواضع، نشانه جلوه عشق و محبوب است. در واقع صورت تجلی او عبارت بود از عظمت کبریا ـ کبریا و عظمت سلطان العلمایی.

دنیایی که مولانا سیر روحانی خود را وتمام عالم تکامل مستمر و تحول بی وقفه خود را در آن طی می کنند دنیای تحول است، دنیای تنازع بین اضداد و تضاد بین آکل ومأکول است. پس هر چند سلوک روحانی از تبتل حاصل می شود، لازمه آن قطع پیوند با عالم نیست با تعلقات است. سالک طریق اگر ملک عالم را هم در تسخیر خویش دارد با چنان بی تعلقی بدان می نگرد که ملک عالم را لاشی می یابد و از دست دادنش ذره ای دغدغه ونگرانی در وی به وجود نمی آورد.

مولانا عشقی را که خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساری می دید از این رو به همه ذرات عالم عشق می ورزید نگاه او گرم وگیرا بود ودر چشم هایش خورشید پاره ها لمعان داشت.کمتر کسی می توانست این چشمهای درخشان و آن نگاه سوزان را تحمل کند. به کسانی که با این حال، عاشقانه محو دیدار او می شدند و چشم در چشم وی می دوختند خاطر نشان می کرد که او همین جسم ظاهر نیست چیز دیگر است و لاجرم او آن جسمی که به چشم یاران در می آید نیست. ذوقی است که در سخنان او مواعظ و امثال او و در غزل های عاشقانه اوست و این همه در باطن یارانش پرتو می اندازد.

خط سیر و سلوک مولانا وخط سیر حیات او تعبیری از تصوف بود اما این تصوف با آن که از بسیاری جهات با آنچه در بین صوفیه عصر او هم رایج بود شباهت داشت از آنها جدا بود. در حوصله هیچ سلسله ای نمی گنجید و با طریقه هیچیک از مشایخ عصر وآیین معمول در هیچ خانقاه زمانه انطباق پیدا نمی کرد. مولانا نه قلندر بود، نه اهل راه اهل صحو را می پذیرفت نه در طریق اهل سکر تا حد نفی ظاهر پیش می رفت، نه اهل چله نشینی و الزام ریاضات شاق بر مریدان بود نه مثل مشایخ مکتب ابن عربی طامات را با تصوف دفتری به هم می آمیخت. وسعت نظر مولانا بیش از آن بود که تصوف را به هیچ آداب و ترتیب خاص محدود کند. او دنیا را یک خانقاه بزرگ می شمرد که شیخ آن حق است ولو خود جز خادم این خانقاه نیست. آستین هایش را چنانکه خودش یکبار به یکی از یارانش گفته بود، به همین جهت در مجالس سماع بالا می زد تا همه او را به چشم خادم بنگرند، نه به چشم شیخ. این طرز تلقی از خانقاه عالم از خادم وقت که مولانا بود، می خواست به تمام واردان خانقاه و ساکنان آن به چشم مهمان عزیز نظر کند، در عین حال از واردان و ساکنان خانقاه طلب می کرد که هر جا می رسند در هر مقام و مرتبه که هستند، به هر قوم و هر امت که تلق دارند در درون خانقاه، به خاطر شیخ، یکدیگر را به چشم برادر بنگرند.

تفاوت در زبان و کیش را دستاویز تفوق جویی یا بهانه زیادت طلبی نسازند. چون به هر حال همه، طالبان و عاشقان یک مقصد بودند. اجازه ندهند اختلاف در نام، اختلاف در تعبیر، بین آنها مجوس را با مسلمان، یهود را با نصرانی و نصرانی را با مجوس به تنازع وادارد. نگذارند محبت که لازمه برادری است در بین آنها به نفرت که جان مایه دشمنی است تبدیل شود.

تصوف مولانا درس عشق بود، درس تبتل و فنا بود، تجربه ی از خود رهایی بود از این رو به کتاب و مدرسه و درس نیازی نداشت. از طالب، فقط سلوک روحانی می خواست ـ سلوک روحانی برای عروج به ماورای دنیای نیازها وتعلق ها. بدین گونه سلوک صوفیانه که نزد مولانا از قطع تعلق آغاز می شد تا وقتی به نقطه نهایی که فنای از خودی است منتهی نمی گشت به هدف سلوک که اتصال با کل کاینات، اتصال با دنیای غیب، و اتصال با مبدا هستی بود نمی رسید.

اما تبتل که قطع پیوند با خودی بود نزد مولانا به معنی ترک دنیا در مفهوم عامیانه آن نبود.

مولانا رهبانیت و فقر دریوزه گران را که عوام صوفیه از کشیشان روم گرفته بودند تایید نمی کرد. قطع تعلق به این معنی بود که روح را از دغدغه و تشویش بیهوده می رهانید و بی تعلقی را شرط سلوک روحانی سالک نشان می داد. مولانا دیانت الهی را در نور اوحدی می دید که از چراغ های مختلف می تافت و البته بین نور آنها فرق واقعی نمی دید. این، هر چند تساوی ادیان را بالظروره متضمن نبود باری لزوم تسامح با اصحاب دیانت ها را قابل توجیه می ساخت.

با آن که تصوف مولانا با آنچه در نزد مشایخ خانقاه و ارباب سلاسل تعلیم میشد تفاوت داشت جوهر فکر و تعبیر او از خط سیر تصوف معمول عصر جدا نبود. تصوف او مثل آنچه امثال بایزید و ذوالفنون و شبلی در خط آن بودند مجرد سلوک بود، او طالب عمل و سلوک مجاهده آمیز و بدون وقفه بود.

مولانا وقتی از اوج قله حکمت و همت که موضع روحانی او بود به دنیای عصر می نگریست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال و منال با نظر حیرت و تاسف می دید. در مشاهده احوال مردم دنیا می دید ایشان به هرچه تعلقی بیش از حد دارند با نظر عشق و تعظیم می نگرند، بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند. اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت.

سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود. به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه می کرد. جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت. خیر و شر را که نزد عامه، با لذات و آلام حیات، ملازم پنداشته می شد، امور نسبی می خواند. عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی می کرد.

با آن که شوق و عشق، او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز، روزه های طولانی و مجاهدت های جانکاه، لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام می کرد. خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد. عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود، عشق بی تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت. در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت، و در غلبات خوف، شب زنده داری و ریاضت، او را به خشوع و خشیت می کشاند. انس او با الله مثل انس شبان قصه موسی و شبان بود. با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از آداب و ترتیب را در عبادت، نامرعی نمی گذاشت.

رهایی! رهایی از آنچه سالک را نسبت به جاذبه اشتیاق، جاذبه بازگشت به مبدأ و جاذبه اتصال با حق مانع می آید. تمام تعالیم مولانا در سلوک روحانی است. خط سیر این سلوک، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام ـ خطوتان ـ هم تعبیر می کند، قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر، آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید. اما نزد مولانا که این خط سیر، تجربه ی حیات او نیز هست، این کار نه نیاز به عزلت دارد، نه محتاج التزام آن است. اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر می خیزد در تعبیر مولانا صفت حق است لاجرم نسبت به بنده مجاز است. چون در همه حال هم ناظر به کمال است، البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند.

نه فقط تعالیم مولانا در غزل ها و مثنوی، این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را به صورت عملی و پرکتیکال نشان می دهد. برای او انقطاع از درس و وعظ، آغاز مرحله ی تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد. عشق شمس، انحلال خودی، مظهر الهی بود ـکه منجر به آزمون فنایش گشت. فقر، ترک اعتماد بر اسباب، رقص، تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس ـ دنیای غیب ـ بود و این همه، سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسال های آرامش، تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت ـ دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.

 رحلت مولانا

درسال672 وجود جسمانی مولانا به ناتوانی گرائید ودر بستر بیماری افتاد و به تبی سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبیبان به مداوای او کوشیدند و اکمل‌الدین و غضنفری که از پزشکان معروف آن روزگار بودند به معالجت او سعی کردند، سودی نبخشیدتادر روز یکشنبه پنچم ماه جمادی‌الاخر سال672 روان پاکش از قالب تن بدرآمد و جسم و جان ‌به ‌جهان آفرین تسلیم کرد.

اهل قونیه از خرد و بزرگ در تشییع جنازه ‌او حاضرشدند و حتی عیسویان و یهودیان در ماتم او شیون و افغان می‌کردند. شیخ صدرالدین قونوی برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او را برگرفته و با تجلیل بسیار در تربت مبارک بر سر گور پدرش بهاءالدین ولد به خاک سپردند.

پس از وفات مولانا، علم ‌الدین قیصر که از بزرگان قونیه بود با مبلغی سی‌هزار درهم بر آن شد که بنائی عظیم بر سر تربت مولانا بسازد. معین‌الدوله سلیمان پروانه که از امیران زمان بود، او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت کرد و پنجاه هزار دیگر به حوالت بدو بخشید و بدین‌ترتیب تربت مبارک که آنرا قبه خضراء گویند بنا شد و علی‌الرسم پیوسته چند مثنوی خوان و قاری بر سر قبر مولانا بودند.

مولانا در نزد پدر خود سلطان ‌العلماء بهاءالدین ولد مدفون است و از خاندان و کسان وی بیش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاک سپرده شده‌اند.

بنا به بعضی از روایات، ساحت این مقبره پیش ازآمدن بهاءالدین ولد به قونیه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدین کیقباد آن موضع را به وی بخشید و سپس آنرا ارم‌ باغچه می‌گفتند.

افلاکی در مناقب‌العارفین می‌نویسد که: «افضل‌المتأخرین نجم‌الدین طشتی روزی در مجمع اکابر لزیفه می‌فرمودند که در جمیع عالم سه چیز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند: اول‌کتاب مثنوی‌است که هر دو مصراع را مثنوی می‌گفتند، دراین زمان چون ‌نام مثنوی گویند عقل به بدیهه حکم می‌کند که مثنوی مولاناست. دوم: همة علما را مولانا می‌گفتند، درین حال چون نام مولانا می‌گویند حضرت او مفهوم می‌شود. هر گورخانه ‌را تربت می‌گفتند، بعدالیوم‌ چون یاد تربت می‌کنند وتربت می‌گویند، مرقد‌ مولانا که ‌تربت است معلوم می‌شود».

پس از رحلت مولانا حسام‌الدین چلبی جانشین وی گشت. چلبی یا چالابی کلمه‌ای است ترکی به معنی آقا و خواجه و مولای من، و اصل آن چلب یا چالاب به معنی معبود و مولا و خدا است درترکیه غالبأ این لغت عنوان بر جانشینان مسند نشینی مولانا اطلاق می‌شود. حسام الدین در683 هجری درگذشت و سلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبی جانشین وی گشت. سلطان ولدکه مردی دانشمد وعارفی متتبع بود تشکیلات درویشان مرید پدرش را نظم ‌و ترتیبی تازه داد و بارگاه مولانا را مرکز تعلیمات آن طایفه ساخت. پس از مرگ او در 710 هجری پسرش اولو عارف چلبی جانشین او شد. پس از وی در سال720 هجری برادرش شمس‌الدین امیرعالم پیشوای ‌دراویش مولویه گشت. وی در سال 734 هجری در گذشت. در زمان او خانقاه‌های فراوانی در اطراف و اکناف آناطولی برای دراویش مولویه ساخته شد، و بارگاه مولانا به صورت مدرسه ‌و مرکز تعلیمات صوفیان ‌درآمد و زیارتگاه اهل معرفت از ترک‌ و عرب و عجم گردید. شمار چلبیانی که پس از مولانا پیاپی بر تخت پوست درویشی او نشسته‌اند تا سال 1927 میلادی، به سی و دو تن می رسد. در این سال، این بارگاه تبدیل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.

تربت و مقبره مولانا

تربت مولانا در شهر قوانیه است. قوانیه که اصلا کلمه یونانی است درآن زبان ایکونیوم Iconium  آمده و در آثار مورخان اثر جنگ های صلیبی به صور ایکونیوم Yconium و کونیوم Conium و استانکونا Stancona  ذکر شده است و پس از اسلام به شکل قونیه تعریب گردیده است. قونیه که خود نام ایالتی در مرکز آناطولی است از طرف مشرق به نیغده و از جنوب به ایجل و آنتالیا و از مغرب به اسپرته و افیون ‌و از جنوب‌ غربی به ‌اسکی شهر و از شمال ‌به ‌‌آنکارا محدود است مقبره مولانا متشکل از چند عمارت است که بعضی از آنها در عصر سلجوقی و برخی ‌در زمان سلاطین عثمانی بنا گردیده است. درآنجا تزییناتی از چوب و فلز و خطاطی های زیبا و قالی ها و پارچه‌های قیمتی دیده می‌شود. مقبره مولانا عبادتگاهی است که در آن قبور بسیاری از کسان مولانا و مریدان او قرار گرفته است. حجرات دراویش و مطبخ مولانا و کتابخانه نیز ملحق به این بناست و مجموع آن به چند رواق تقسیم می‌شود که سبک همه رواق ها گنبدی و شبیه یکدیگر است. صورت قبرهایی که در آن مشاهده می‌شود همه با کاشی فرش شده با پارچه‌های زربفت مفروش گردیده است. بر روی صورت قبر پدر مولانا صندوقی‌ از آبنوس‌ قرار دارد که ‌خود شاهکاری هنری ‌است موزه مولانا نسبتا غنی است و پر از اشیا وآثار عصر سلجوقی و عثمانی می‌باشد این موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد کوچکی و حجرات درویشان و رواق هایی پر از پارچه‌های زربفت و قالی است. بعضی از این رواق ها به نسخه‌های خطی قدیم اختصاص داده شده است.

مدخل بزرگ تربت مولانا:

بارگاه مولانا را در اصطلاح محل «درگاه» می‌گویند این بنا در 1926 میلادی به صورت موزه اشیاء عتیقه قونیه در آمد و در 1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن 6500  مترمربع است. در طول قسمت غربی آن حجرات درویشان قرار دارد و دیگر اطراف آنرا دیوارها احاطه کرده است. مدخل موزه بزرگ یا باب درویشان، ‌از طرف مغرب به ‌سوی حیاط موزه باز می‌شود. درب دیگر به سوی حدیقة‌ الارواح گشاده می‌شودکه سابقا گورستان بوده و امروز دروازه خاموشان نام دارد. دری نزدیک حیاط چلبیان به طرف شمال باز می‌شود که به باب چلبی معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حیاطی می‌گذردکه با مرمر فرش شده و دارای حوض و فواره و متوضا (وضوگاهی) است که دورآنرا نرده کشیده ودر وسط آن فواره‌ای از زمان پادشاهان سلاجقه روم مانده است که از اطراف آن آب می‌ریزد. در آن طرف صحن حیاط مولانا درست مقابل بارگاه او حجره‌هایی وجود داشته که با برداشتن دیوارهای بین آن، آنها را تبدیل به تالارهای طولانی کرده و موزه‌ای زیبا ترتیب داده اند که در آنها کتاب های خطی بسیار و آلات وافر از درویشان و جامه‌های ایشان موجود است.

رای شما

دیدگاه خود را ارسال نمایید